logo
  • چه جمعه هاكه يك به يك غروب شد نيامدي

    چه بغضها كه در گلو رسوب شد نيامدي

    براي ما كه خسته ايم ودل شكسته ايم، نه / ولي براي عده اي چه خوب شد ، نيامدي/ تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام / دوباره صبح، ظهر، نه / غروب شد ، نيامدي.

  • السلام عليك ياأباعبدالله

    وعلي الارواح التي حلت بفنائك عليكم مني جميعا

    سلام الله أبدا مابقيت وبقي الليل والنهار ولاجعله الله آخر العهد مني لزيارتكم

۷
سید پیام
۵خرداد
در داستان طوفان نوح، ماجرای فراوانی بر حضرت نوح (ع) گذشت، که شاید یکی از آموزنده ترین آن ها نصیحت های شیطان به نوح (ع) بوده باشد.
[تصویر:  52278_185.jpg]
 هنگامی که حضرت نوح (ع) کشتی مخصوص را ساخت و انواع حیوانات را در آن جای داد، الاغ از کشتی بیرون ماند. هر چه نوح (ع) او را وادار می کرد سوار نمی شد، بالاخره خشمگین شد و گفت: سوار شو ای شیطان!

شیطان این سخن را شنید و خود را در پی الاغ آویزان کرد و داخل کشتی شد. حضرت نوح(ع) بر این باور بود که شیطان سوار نشده، همین که کشتی به حرکت درآمد چشم نوح به شیطان افتاد که درصدر کشتی نشسته بود، پس پرسید: چه کسی به تو اجازه داد که وارد شوی؟
شیطان پاسخ داد: مگر تو نگفتی سوار شو ای شیطان. آن گاه گفت: ای نوح! تو بر من حقی داری و بر من نیکی کرده ای، می خواهم آن را جبران کنم.

نوح(ع) پرسید: آن خدمت چه بوده؟
شیطان در پاسخ گفت: تو دعا کردی قومت به یک ساعت هلاک شدند، اگر این کار را نمی کردی من حیران بودم با چه وسیله ای آن ها را منحرف و گمراه کنم و تو مرا از این زحمت راحت کردی.
حضرت نوح (ع) دانست شیطان او را سرزنش می کند. او بعد از طوفان، پانصد سال گریه می کرد؛ از این رو «نوح» لقب گرفت و پیش از آن «عبدالجبار» نام داشت.
خداوند به او وحی کرد که سخن شیطان را گوش کن. نوح به شیطان گفت: آنچه می خواستی بگویی بگو. گفت: تو را از چند خصلت نهی می کنم: اول این که از کبر پرهیز کن؛ زیرا اولین گناهی که نسبت به خداوند انجام شد همین کبر بود؛ چون پروردگار مرا امر کرد به پدرت آدم سجده کنم، اگر تکبر نمی کردم و سجده می کردم مرا از عالم ملکوت خارج نمی کردند. دوم از حرص دوری کن؛ زیرا خداوند تمام بهشت را برای پدرت آدم مباح گردانید و فقط او را از یک درخت نهی کرد؛ اما حرص، آدم را واداشت تا از آن درخت بخورد و دید آنچه باید ببیند.
سوم، هیچ گاه با زن بیگانه و ناآشنا در مکانی خلوت مکن؛ چرا که شخص سوم من می باشم و آنقدر شما را وسوسه می نمایم تا خطا کنی و به گناه آلوده گردید. پس خداوند به نوح (ع) وحی کرد تا سخن شیطان را قبول نماید.

۷ دیدگاه
continue
۱
سید پیام
۱خرداد

خاک پایت سرمه چشمانم که دستت را مقابل آقا پنهان کردی تا دلش بیشتر نشکند…قربان اخلاصت…فدای دست قطع شده و صورت چروک افتاده ات…علمدار کربلا با همان دستهای قلم شده اش دستت را بگیرد…

در اخبار فقط صورتش را نشان دادند که یک تار مو هم در آن نبود، با خود گفتم این عزیز حتما جانباز شیمیایی است و شیمی درمانی کرده است… دیگر نمی دانستم که دست هم ندارد…

از خجالت آب می شویم+عکس
اظهار لطف رهبر فرزانه انقلاب به یکی از جانبازان در حاشیه
مراسم دانش آموختگی دانشجویان افسری و تربیت پاسداری دانشگاه امام حسین(ع)

خاک پایت سرمه چشمانم که دستت را مقابل آقا پنهان کردی تا دلش بیشتر نشکند…قربان اخلاصت…فدای دست قطع شده و صورت چروک افتاده ات…علمدار کربلا با همان دستهای قلم شده اش دستت را بگیرد…

جانباز اسلام، سرت را بالا نگیر که از خجالت آب می شویم…


یک دیدگاه
continue
۰
سید پیام
۲۵اردیبهشت

برای آغاز صحبت، لطفا در ابتدا خویش را معرفی نمایید؟

سلام علیکم . حقیر محمد خادملو و اهل  منطقه گلستان هستم

1

اقای خادملو در تحصن برعلیه زمین خواری باتفاق طلبه سیرجانی

بعد از انقلاب در کجا فعالیت داشتید ؟ 

انجمن اسلامی آشوراده – انجمن اسلامی دانشگاه گیلان – توزیع کتابهای دکترعلی شریعتی در بهشر و … – انجمن اسلامی لوشان – گروه ضربت آیت ا…خالخالی ( زندان قصر) – …..گنبد کاووس – تشکیل ستاد بسیج استان گیلان – جهاد دانشگاهی گیلان ( بخش تحلیل سیاسی ) – محافظ شخصیت ها و …. حالا هم بازنشسته هستم

چه مدت در جبهه حضور داشتید و سن شما در زمان جنگ چقدر بود؟

بیش از ۲۱ماه بصورت داوطلبانه در منطقه حضور داشتم که اولین بار در سال ۱۳۶۰ بود که به منطقه عملیاتی سومار رفته بودم البته ناگفته نماند که چندین بار در تظاهرات سال ۵۷ در گرگان حضور داشتم . از جمله تظاهرات تعدادی از دانشجویان که از چهارراه عباسعلی بطرف سرخوجه حرکت میکردند – و زمانیکه انقلابیون یکی از مامورین شهربانی را به درختی که در نزدیکی چهارراه عباسعلی دار زده بودند و صبح همان روز مامورین شهریانی مغازه ها را آتش زده بودند من در صحنه بودم و حتی احدی از مجروحین را به بیمارستان ۵ آذر فعلی رساندم و یا زمانیکه که شنیدم مردم در امام زاده عبدا…گرگان تجمع خواهند کرد تصمیم گرفته بودم به محل مورد نظر بروم که وقتی به میدان شهرداری رسیدم متوجه تیراندازی شدم و … در آن زمان ۱۵ ساله بودم

در چه عملیاتهایی شرکت داشتید؟ 

 سال ۶۵ در عملیات کربلای پنج – ودر سال ۶۲ در کردستان دو عملیات مختلف حضور داشتم .

کجا جانباز شدید و نوع جانبازی شما ؟

در عملیات کربلای ۵ شیمیایی و همچنین در منطقه حاج عمران بر اثر موج انفجارموج انفجار مجروح شدم .

البته ناگفته نماند که بدلیل عوارض مجروحیت صد در صد غرایز جنسی خود را از دست دادم


نظر دهید

continue
۰
سید پیام
۲۴اردیبهشت

 

آمده بود که بِبَرد ولی بُردنش (!). عازم مشهد شده بود که برای نابودی تشیع، توشه‎ای با خود به عربستان سعودی ببرد ولی غافل از اینکه صدای نقاره‎های حرم علی بن موسی‏‌الرضا (ع) دلش را خواهد بُرد.

 

قرار ملاقاتمان در مدرسه علوی آیت‌الله گلپایگانی واقع در خیابان امام خمینی (ره) قم بود. در چوبی اتاق مدیر را زدم و وارد شدم. جوانی ساده‌پوش و لاغراندام که در صندلی انتهایی اتاق نشسته بود، توجهم را جلب کرد. نامش «ابوحسن حلّی» بود.
صدای نسبتا زیری داشت و ته‌لهجه عربی‎ به بیان شیرین خاطراتش کمک شایانی می‎کرد. تا سوالی نمی‎پرسیدم، لب به سخن نمی‎گشود. برخلاف ظاهر آرامش حرف‎های جنجالی بسیاری برای گفتن داشت.

در تمام دو ساعت زمان مصاحبه، با افتاده‎حالی سخن می‎گفت. تواضع بیش از حد و به کاربردن کلمات فوق‌العاده محترمانه، اجازه هر گونه گزافه گویی و شیطنت‎های خبرنگارانه را از من می‏‌گرفت.

سُنی به دنیا آمد، تحت تاثیر افکار وهابیت قرار گرفت، سپس شیعه شد …

اصلا باورم نمی‎شد ابوحسنی که مقابلم نشسته، روزهای نه‌چندان دور به خاطر کینه‎ای که از شیعه داشته، می‎خواسته خود را در میان پیروان اهل‎بیت (ع) منفجر کند. تا به حال معنای عاقبت به خیری را به این وضوح درک نکرده بودم.

از آرزوهایش حرف زد، انتظار شنیدن خواسته‏‌های ماورایی را داشتم که با همان ته‌لهجه عربی گفت: از اهل‎بیت (ع) می‏‌خواهم حالا که مرا خریدند، به راحتی آزادم نکنند. اجازه دهند لذت نوکری کردن برایم مادام‌العمر باشد.


نظر دهید
continue
اَللّهُمَّ
كُنْ لِوَلِيِّكَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَه وَفي كُلِّ ساعة
وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً
وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها
طَويلا

چه انتظار عجيبي !
تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي!
عجيبتر كه چه آسان نبودنت شده عادت !
چه بي خيال نشستيم !
نه كوششي نه وفائي.
فقط نشسته و گفتيم:
خداكند كه بيائي ...
rss
rss


سکوت دل، گاه نوشته های یک منتظر ظهور است.

حق کپی‌رایت برای سکوت دل محفوظ است.