logo
  • چه جمعه هاكه يك به يك غروب شد نيامدي

    چه بغضها كه در گلو رسوب شد نيامدي

    براي ما كه خسته ايم ودل شكسته ايم، نه / ولي براي عده اي چه خوب شد ، نيامدي/ تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام / دوباره صبح، ظهر، نه / غروب شد ، نيامدي.

  • السلام عليك ياأباعبدالله

    وعلي الارواح التي حلت بفنائك عليكم مني جميعا

    سلام الله أبدا مابقيت وبقي الليل والنهار ولاجعله الله آخر العهد مني لزيارتكم

۳۴
سید پیام
۲۷دی

 

[تصویر: 7zsvz3uv9kvtzgx2t6d.jpg]
گفتند تو که بیایی خون به پا می کنی ، جوی خون به راه می اندازی ، و جهانی را از ظهور تو ترساندند… درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند…

من از همان کودکی دوستت داشتم و با همه فطرتم به تو عشق می ورزیدم و با همه وجودم بی تاب آمدندت بودم…

عشق باید به مرحله یقین برسد تا بفهمیم که آمدن تو شرین ترین نیازمان است…

اما در همه جای دنیا، بیش از آنکه از جهان پر از عدالت تو بگویند، قصه جنگ بزرگ آخرالزمانی را تعریف کرده اند…

در حالی که چه گلستانی می شود جهان،‌ وقتی تو بیایی…


۳۴ دیدگاه
continue
۳۶
سید پیام
۱۶دی

 

[تصویر: %DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87_1.jpg]
نظامی زن انگلیسی که پس از بازگشت از ماموریت خود در عراق، فرزندش را در آغوش می فشارد.
آهای سرباز، آهای مادر!… گریه کن،
تو حق داری گریه کنی. شاید ماه ها و سال هاست که فرزندت را ندیده ای.

فرزند دلبندت را. کودک معصومی که تاب دوری مادر نداشته و حتماً از تو بیشتر، برایت دلتنگی می کرده.

گریه کن سرباز، گریه کن تا سبک شوی…

گریه کن، بخاطر گوهر مادری که از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! کرده اند به این لباس ها.

این لباس ها که اصلاً به قامت تو سازگار نیست…

گریه کن که تاج زن بودن از سرت افتاده…

گریه کن که هیچ لذتی به پای مادری نمی رسد و تو را محروم کرده اند، ذائقه ات را خراب کرده اند…

اما

من چند حرف دیگر با تو دارم سرباز…

تو مادری، حق داری بچه ات را دوست داشته باشی… حق داری برایش دلتنگ شوی…

سوالی از تو دارم :

این کودک را می شناسی؟

[تصویر: %DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87_2.jpg]

می بینی پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس می کند؟

می بینی چگونه کفشهایش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟

این پدر یکی از زندانیان تو و دوستان توست در عراق…

چه میشد اگر اجازه میدادی این پدر، بچه اش را ببیند؟

فکر کردی فقط خودت به فرزندت عشق می ورزی؟

این دختر را چطور؟

[تصویر: %DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87_3.jpg]

حتماً او را دیده ای…

در کوچه پس کوچه های بصره…

پای برهنه می دوید و خنده کودکانه ای بر لب داشت…

الان به نظرت لکه های سرخ روی لباسش، نقش گلهای سرخ است یا رد پائی از خون تازه ؟

 


۳۶ دیدگاه
continue
اَللّهُمَّ
كُنْ لِوَلِيِّكَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَه وَفي كُلِّ ساعة
وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً
وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها
طَويلا

چه انتظار عجيبي !
تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي!
عجيبتر كه چه آسان نبودنت شده عادت !
چه بي خيال نشستيم !
نه كوششي نه وفائي.
فقط نشسته و گفتيم:
خداكند كه بيائي ...
rss
rss


سکوت دل، گاه نوشته های یک منتظر ظهور است.

حق کپی‌رایت برای سکوت دل محفوظ است.